تبليغاتX
خاطرات ندا

....ادامه

تا 1ماه تو توهم بودم تو اتاق خودمو حبس کرده بودم فقط با پرهام حرف میزدم اونم

10_20 دقیقه

 

تا اینکه پدرم دوباره رفت ماموریت مادرم ازم خواست تا باش برم کیش اما قبول نکردم

 

یه روز پرهام اومد و ازم خواست که بریم شمال با کلی راه و بیراه بالاخره به درخواست

 

مادرم قبول کردم

 

با پرهام رفتم شمال تموم راه رو ساکت بودم حسابی اعصاب پرهام داغون شده بود

 

شب اول گفت مادرم میاد ایران تا با پدرم بیان خواستگاری و بعد.............

 

اشک تو چشمام جمع شد محکم بغلش کردم

 

پرهام گفت چرا گریه می کنی

 

به خاطر اینکه ناراحت نشه و چیزی نفهمه لبخند زدم و گفتم از خوشحالی...

 

گرمای تن پرهام تمام غمامو از یادم برد...

 

ازش خواستم تا با هم همونجا ازدواج کنیم هما قبول نکرد

 

یه شب وقتی که مشغول عشق بازی بودیم تمام بدنم یخ شد و از هوش رفتم

 

تو بیمارستان در حالی که زیر سرم بودم بهش اومدم

 

فردا صبح که داشتیم می اومدیم تهران پرهام گفت که می برمت یه دکتر خوب ببینم

 

مشکلت چیه عزیزم

 

منه ابله هم گفتم می خوای بدونی من چه مرگمه...

 

و داستانو بهش گفتم

 

وسط راه حالش بد شد و من شروع کردم به گریه کردن

 

اونم همش می گفت این واقعیت نداره چرا چرا چرا ندای من ...

 

اونقد گریه کردم که  نفسم بند رفت و خون بالا اوردم پرهام هول کرده بود دستاش

 

می لرزید ازش خواستم که بره اونور خیابون و آب بگیره(که ای کاش میمردم و

 

ازش نمی خواستم بره)سرم رو صندلی گذاشتم و پرهام رفت داشت بر می گشت بیاد

 

نگاش کردم اشکاشو پاک کرد و با سرعت از خیابون داشت می اومد که ....................

 

با یه پاجیرو تصادف کرد ونقش زمین شد با سرعت گریه کنون رفتم سمتش 

 

دستاشو گرفتم و شروع کردم به ضجه زدن... نه پرهام نه تو نباید منو تنها بذاری

 

نه....

 

پرهام عزیزم توی آغوشم پرپر شد و جون داد....

               

                                             ادامه دارد

 

+ نوشته شده توسط ندا در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 20:31 |

...ادامه

 

شب پرهام با مادرم تماس گرفت و گفت ما نمی تونیم بیایم تهران دیر وقته می ترسم

 

پلیس راه بمون گیر بده

 

ولی خیالتون راحت من فردا صبح ندا رو سالم بهتون تحویل می دم نمی دونم

 

مادرم با چه اطمینانی اجازه داد بمونم

 

من با پرهام تو اتاقی که کنار اتاق امیر و بیتا بود رفتیم پرهام گفت عزیزم من

 

می رم تو پذیرایی می خوابم تو اینجا راحت بخواب گفتم نه پرهام من تنهایی

 

می ترسم خواهش

 

می کنم پیشم بمون با یه مکث کوچیک قبول کرد خواب از سر دوتامون انگار

 

پریده بود پرهام موهامو نوازش می کرد و من میرفتم تو رویا دستامو دور شونش

 

حلقه کردم و اون آروم لباشو گذاشت رو لبام...

 

صدای خنده ی زننده ی بیتا اعصابمو خرد کرده بود پرهام که خوابش برده بود با

 

این صدا از خواب پرید یه نگاه بهم کرد و سرشو تکون داد و گفت معذرت می خوام

 

نباید می ذاشتم تو اینجا بمونی بلند شد و(به خاطر اینکه من صدای اونارو نشنوم)

 

گفت حاضری بریم با هم تو باغ گفتم آره با هم روی تاپی که توی باغ بود نشستیم

 

سرم و گذاشتم رو شونش و دیگه نفهمیدم کی خوابم برد از خواب که بیدار شدم تو

 

همون اتاقی بودم .از اتاق اومدم بیرون پرهام رو کاناپه خواب بود بیدارش کردم و

 

گفتم عزیزم من زیاد حالم خوب نیست می شه منو ببری خونمون...

 

من برگشتم خونه.

توحموم بودم که دوباره سرم گیج رفت همه جارو تار می دیدم به زحمت لباسامو

 

پوشیدم واومدم بیرون...

 

یه روزکه تو خونه ی پرهام بودم ازش پرسیدم من خیلی وقتا پیش تو بودم ولی تو

 

هیچ وقت ازم سوءاستفاده نکردی چرا؟

 

گفت هر کسی یه ارزشی داره مثلا بیتا ارزشش اینه که امیر یه شب باش باشه و بعد

 

فردا با یکی دیگه مثله ساغر...تو ارزشت اونقد زیاده که من باید همیشه آرزو کنم

 

 که تو همیشه پیشم باشی...

 

با هم تو سینما نشسته بودیم که حس کردم بالای لبم خیسه فکر کردم عرقه دستمو

 

کشیدم روش داغ بود از پرهام خواستم بشینه من برم دسشویی برگردم تو آیینه نگاه

 

 کردم دیدم که بله باز خونه

.

 

.

 

.

یه روز تصمیم گرفتم برم دکتر بدون اینکه به پرهام و مادرو پدرم بگم رفتم . ازم

 

خواست آزمایش خون بدم.

 

جواب آزمایشو که داشت می خوند یه نگاه بهم انداخت و گفت 21سالته گفتم بله

 

گفت تو خانوادتون تا حالا کسی بوده که داشته گفتم بله خواهرم وقتی کوچیک بود

 

ولی اون فوت کرده...

 

گفت چرا تنها اومدی (دلم لرزید)گفت دخترم من مطمئن نیستم که این آزمایش

 

جوابش چیه ولی اگه می خوای یه بار دیگه آزمایش بده و دفعه ی بعدی هم با

 

والدینت بیا

 

.

 

از مطب که اومدم بیرون دست و پام می لرزید اشکام بی اراده می ریخت رو

 

 سنگ فرش خیابون ...آزمایشمو بردم پیش یه دکتر دیگه و گفتم این آزمایشه

 

خواهرمه دکترش گفته که سرطان خون داره درسته؟

 

یه نگاه به برگه ی آزمایش کرد و گفت مطمئن نیستم ولی علائمشو داره...

 

انگار دنیا رو سرم خراب شد ...

 

ادامه دارد

 

 

 

+ نوشته شده توسط ندا در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 و ساعت 17:29 |

من با پرهام دوست شدم

 

 و خلاصه بعد از چند مدت نازوادا بهش علا قه مند شدم .

 

خیلی جذاب بود. روز به روز علاقه ام نسبت بهش زیاد می شد. وقتی با

 

هم بیرون می رفتیم همه نگامون می کردن و می گفتن خیلی به هم

می یاین...

 

کم کم با پدر و برادرش امیر آشنا شدم. امیرچهرش خیلی شبیه پرهام بود

 

حتی خوشگل تر از پرهام و خیلی هم شیطون ...

 

پرهام پیانیست بود و خیلی زیبا می زد ازش خواستم که به من هم یاد بده

 

و اون هم پذیرفت تو این مدت که من هر روز به خونه ی اون می رفتم

 

اون هیچ سوء استفاده ای از من نکرد و این کاراش باعث شد که من

 

 بیشتر بهش علاقه مند بشم ...

 

توی مهمونی ها یی که باش می رفتم نگاهای دخترایی که تو مهمونی

 

بودن به پرهام منو آزار می داد ولی مطمئن بودم که پرهام یه تار موی

 

منو به اونا نمی ده ...

 

بعضی وقتا با پرهام رقص دو نفره رو تو خونشون تمرین می کردیم و تو

 

اکثر مهمونی ها با هم می رقصیدیم ...

 

پرهام همیشه بهم می گفت ندا اگه یه روز نباشی من میمیرم ...

 

یک روز توی مهمونی با داشتیم با هم می رقصیدیم که یه دفعه سرم گیج

 

رفت و تعادلم رو از دست دادم پرهام منو محکم بغل کرد و برد یه گوشه

 

ویه دستمال برداشت و بینی ام رو که خون می اومد و پاک کرد دستاش

 

مثل پیرمردا می لرزید  امیر سریع رفت تو آشپزخونه و برام یه کم از

 

صاحب خونه آب قند گرفت گفت نگفتم اینقد نرقص خانوم خوشگله

 

چشمت می کنن بیا چشمت کردن دیگه.

 

این اولین باری نبود که خون دماغ می شدم بنابراین به پرهام گفتم که چیز

 

مهمی نیست پرهام گفت چطور مهم نیست پاشو بریم بیمارستان خندیدم و

 

گفتم دیگه اینقد لوسم نکن من حالم خوبه اون شب با کلی دلواپسی منو

 

رسوند خونمون ...

 

تولد امیر بود که یه پارتی بزرگ توی باغشون تو کرج گرفت وسط جشن

 

دست امیرو گرفتم که باهام برقصه اولش دستمو محکم گرفت یه نگاه تو

 

چشمام کرد و دستامو رها کرد و گفت معذرت می خوام حالم اصلا خوب

 

نیست فکر کنم زیاد خوردم من میشینم تو با هومن برقص و دستمو تو

 

دست هومن(دوست پرهام بود)یه کم ناراحت شدم از برخوردش فکر

 

کردم به خاطر بیتا دوست دخترش با من نرقصید

 

اون شب تا 2 مهمونی تموم نشد و من مجبور شدم شب اونجا بمونم...

          

           ادامه دارد

 

+ نوشته شده توسط ندا در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 17:45 |

سال گذشته خواستم که سرگذشت زندگیمو توی وبلاگ بنویسم که متاسفانه نشد

 

اگه خدا بخواد سعی می کنم که امسال این کارو بکنم ولی کمی مختصرتر

 

اسمم ندا ست متولد1363ساکن شرق تهران دانشجوی سال سوم حسابداری تک فرزند خانواده چهره زییبایی

 

دارم که برام دردسراس زندگیمو قلم زد...

 

 x/x//1384

 

جلوی آینه ایستادم وشروع کردم به قربون صدقه خودم رفتن

 

بعد از پدرم خواستم که سوییچ ماشین رو بهم بده

 

ماشین رو از تو پارک دراوردم و رفتم سمت غرب توی راه ساناز (تنها دوستم) بهم زنگ زد و گفت که

 

برادرم گیر داده و نمی زاره بیام  گفتم ایراد نداره تنها میرم

 

جلوی کافی شاپ گران قیمتی که پاتوق همیشگیه من و ساناز بود پارک کردم و رفتم روی یکی از میزهای

 

خالیش نشستم و پاکت سیگارمو دراوردم و شروع کردم به کشیدن

 

فضای اونجا رو خیلی دوست داشتم

 

چند لحظه ای گذشت روبروی میز من چند تا آقای شیک پوش نشسته بودن که یکیشون هر چند لحظه یکبار

 

منو نگاه می کرد که عصابم رو داغون کرده بود

 

بعد از چند دقیقه علیرغم میل من کنارم نشست ومن مثل همیشه که دوست داشتم حال پسرارو بگیرم بش ضد

 

حال زدم ازش خواستم که تنهام بذاره   

 

وقتی که خواستم صورت حسابمو پرداخت کنم حسابدار امتناع کرد و گفت آقای ... گفتن که مهمان ما باشید

 

پرسیدم که آقای ... کی باشن

 

گفت همون آقایی که روی اون میز نشسته مدیر کافی شاپ

 

فهمیدم که گند زدم...

 

سوار ماشین که شدم توی آیینه دیدم که پشتم یه ماکسیمای مشکی داره چراغ می زنه خود دیوثش بود

 

از اونجا تا خونه پشتم اومد چهره فوق العاده جذابی داشت اما من نمی خواستم بش رو بدم برای من مثل بقیه

 

پسرایی بود که دلم نمی خواست بشون پا بدم

 

احمق جلوی خونمون پارک کرد و من هم رفتم تو پارکینگ از پنجره اتاقم نگاش می کردم 1ساعتی اونجا بود

 

و بعد رفت

 

خوشحال شدم

 

3روز بعد دوباره جلوی در خونمون دیدمش چند روز همین طور می اومد تا اینکه مادرم فهمید و رفت باش

 

صحبت کرد اون هم با کمال پرویی شمارش و داده بود به مادرم البته مادرم هم خوشش اومده بود ازش

 

یه روز که از دانشگاه اومدم خونه و پدرم هم ماموریت بود دیدم که اومده خونمون اینطورشو دیگه ندیده بودم

.

.

خلاصه بعد از کلی داستان قبول کردم که باش دوست شم

 

گفت که28 سالشه و تا 2سال پیش با مادرش که از پدرش جدا شده بود تو کانادا زندگی کرده و حالا اومده

 

ایران کنار برادر کوچکترش امیر و پدرش

 

کم کم ازش خوشم اومد

 

پسر فوق العاده مهربون و با شخصیتی بود....

 

ادامه دارد

+ نوشته شده توسط ندا در جمعه بیست و دوم تیر 1386 و ساعت 17:50 |